|
|
|
خاطرات نامزدی های افشین و عسل !!!!
|
سعی کردم نشون ندم که خوشحال شدم آخه این افشینه لوس میشد خدایی....
نیششش تا بناگوشش باز شد ... اه اه چه لبخند مضحکی منم یه لبخند کج و کوله بهش زدم....
ولی خدایی خوشحال شدم یه قولی یه مو از خرس کندن غنیمته
ولی سعی کردم خیلی پررو نشه آخه نمیشه بهش رو داد سریع میره تو فکر نقشه!!! اون شب اتفاق خاصی نیوفتاد رفتیم خونه تا فردا صبح.............
صبح که رفتم پایین افشین وایساده بود دم در تا منو دیدی پرید جلو گفت: سلام دخترخاله.... هر کار کرد یکم بخندم نشد به زور سلام بهش کردم.... گفت: چقدر گرفته عسلی یکم بخند ... یه ینش بهش باز کردم خندید گفت: جدیدا خودتو لوس میکنیا..... بعد بازومو گرفت راه افتاد بهش میگم چرا اینجور میکنی... - میخوام کس به دختر خالم چپ نگاه نکنه . خندم گرفته بود... گفتم حالا دست منو ول کنی هم کسی چپ نگاه نمیکنه.... - خوب اینجوری خیالم راحتتره!!! تا دم در مدرسه هی حرف زد هی مخ زد که من نمی خواستم اذیتت کنم و از اینجور چیزا بعد که منو گذاشت مدرسه رفت.... قاطی کرده بود انگار کلی مهربون شده بود.... موضوع رو به فرناز که گفتم گفت لابد پشیمون شده !!!!
گفتم چمیدونم والا...!
بعد مدرسه تا اومدم بیرون دیدم دم در واستاده بهش میگم تو اینجا چکار میکنی؟ میگه اومدم بریم با هم یه دور بزنیم عسلمممممم!!!
من همینجوری داشتم بهش نگاه میکردم! بهش گفتم نه مامانم منتظرمه - من باهاش حرف زدم بیا بریم دیگه! با دقت بهش نگاه کردم گفتم فرنازم بیاد.... با خنده گفت به روی چشم .....
تعجب کرده بودم .... نمی دونستم چکار بکنم بهمون گفت باب بستنی چطورین؟ من سرمو تکون دادمو فرنازم قبول کرد........
+ نوشته شده در 86/05/09ساعت 2:19 توسط عسل |
اول از همه معذرت خواهی میکنم برای اینکه انقدر دیر UP کردیم (شرمنده ) اصلا توجه نکردم که چرا عسل داشت می خندید . همینجوری رفتم تو مدرسه . تا رفتم توی حیاط مدرسه دیدم بچه ها مبخندن . 1 خورده نگاهشون کردم بعد تازه دوزاریم افتاد به من دارن میخندن . نامردا صداشو در نیاوردن چی بهم چسبوندن .... داشتم با بچه ها صحبت میکردم که شهاب امد کنارم وایساد گفت افشین بالاخره خودت هم قبول کردی که دیوانه ای !!! ایول بابا خوشم امد حقیقت ها رو قبول میکنی با تعجب نگاه کردم بهش گفتم: شهاب حالت خوبه ؟ اینا چیه داری صبح اول صبح میگی . نکنه هنوز خوابی ؟ شام زیاد خوردی داری هزیون میگی . اخی نازی دست خودت نیست . میدونم شهاب گفت نه داداشم من حالم خوبه تو حالت بده اخه این چیه پشت خودت چسبوندی ؟ بالاخره تصمیم گرفتم با عسل تریپ رفاقت بریزم بعد خیلی بهتر میتونم تلافی کنم. رفتم خونه مامان مریم داشت غذا می پخت لباسام رو عوض کردم رفتم توی اشپرخونه نشیتم گفتم سلام مامان گلم خوبی؟ چیزی لازم نداری برات بخرم مامان مریم هم گفت علیک سلام . باز چی میخوای ؟ ( اخه هر موقه من این کلمه رو می گفتم تابلو بود که 1 چیزی میخوام) دیدم خیلی ضایع شد گفتم: عجب زمونه ای شده نمیتونیم با مامانمون 2 کلمه حرف بزنیم . مامان برگشت 1 خنده با نمکی کرد بعد از چند دقیقه گفت راستی افشین امشب میخوای چی کار کنی؟ با تعجب گفتم مگه چه خبره !! مامان مریم گفت: مگه نمیدونی امشب خاله افسانه ات رو دعوت کردم گفتم افشین میخواد از عسل معذرت خواهی کنه. بلند گفتم مامان باز تو از طرف من حرف زدی . اخه من کاری نکردم که بخوام از عسل معذرت خاهی کنم. بعد رفتم تو اتاقم 1 خورده نشیتم با خودم فکر کردم که چه جوری امشب رو بگزرونم تو این فکر بودم که 1 دفعه مامان امد تو اتاق بهم گفت تو که هنوز نشستی . گفتم خوب میخوای چی کار کنم فقط جون من نگو که چون امشب مهمون دارین باید کمک کنی تا خونه رو تمیز کنیم. مامان با خنده گفت نه پاشو باید بری 1 سری میوه بخری و 1 هدیه برای عسل که از دلش در بیاری . چشمام گرد شد . چی!!؟؟؟ من برای عسل هدیه بخرم ؟ عمرا .... که چی بشه . اخه من که کاری نکردم مامان 1 نگاه چپ چپ بهم کرد و بلند گفت افشین بهت میگم پاشو. مجبور بودم که برم . توی راه تو ان فکر بودم که امشب موقعیت خوبی هست تا این طرح رفاقت رو انجام بدم . تو این فکر بودم که یادم افتاد عسل عروسک خیلی دوست داره رفتم توی 1 عروسک فروشی 1 سگ خریدم. وقتی برگشتم ساعت حدود 4 بود . میوه ها رو دادم به مامان کادو عسل رو هم بردم توی اتاقم خیلی خسته شده بودم خوابیدم تا ساعت 7 . وقتی از خواب بیدار شدم اولین صدایی که شندیم صدای عسل بود که داشت با مامان مریم صحبت میکرد و میگفت من با افشین اشتی کنم ؟ عمرا ؟ پاشدم لباس هام عوض کردم بعد رفتم 1 ابی به صورتم زدم بعد رفتم پیش مهمون ها . تا عسل منو دید خندید تو دلم گفتم بخند نمیدنی چه نقشه ای برات دارم. رفتم با همه سلام کردم بعد نشیتم کناره شهاب . بعد از چند دقیقه شهاب گفت افشین جدا میخوای از عسل معذرت خواهی کنی؟ 1 نگاهی به شهاب کردم 1 خنده کوچولو کردم و گفتم اره ولی به ظاهر . مگه یادت نیست صبح چی کار کرده بود . داشتم با شهاب صحبت میکردم که بابا مهراد امد . بعد از چند دقیقه من رفتم کنار مامان مریم نشیتم عسل هم اون طرف مامان نشسته بود به عسل نگاه کردم 1 خنده کوچولو کردم و گفتم سلام خانمی. خوبی؟ عسل هم گفت منت کشی نکن از ادمهای منت کش بدم میاد . به مامان مریم نگاه کردم گفتم ببین مامان عسل خودش دوست نداره با من اشتی کنه. مامان گفت تو برو اونو بیار من میگم. گفتم باشه . رفتم تو اتاق کادو رو برداشتم داشتم می امدم سمت مامان و عسل که مامان بلند گفت امشب افشین میخواد به خاطر شب تولد عسل از عسل معذرت خواهی کنه به خاطر کاری که کرد . عسل اول اخم کرده بود تا کادو رو دست من دید خندید . رفتم نشیتم کنارش گفتم دختر خاله عزیز این برای شماست . عسل 1 نگاه به من کرد 1 نگاه به کادو کرد گفت افشین به خدا اگر این دفعه توش جونور انداخته باشی دیگه نه من نه تو . هیچی نگفتم کادو رو بهش دادم باز کرد خیلی هم خوشش امد مثل اینکه فکر نمیکرد من بهش کادو بدم .
ورقه رو کندم . تازه فهمیدم چیرا عسل می خندید فهمیدم کاره خودشه . کل اون روز تو مدرسه تو این فکر بودم که چه بلایی سرش بیارم که دلم خنک بشه.
+ نوشته شده در 86/03/09ساعت 11:43 توسط افشین |
يه هفته از اون ماجرا گذشته بود...من و افشين هنوز با هم قهر بوديم.... اصلا حوصله نداشتم بهش نگاه كنم....! هر وقت ميومد خونمون من مي رفتم تو اتاقم تا نگام بهش نيوفته...خدايي هنوزم كه هنوزه از دستش ناراحت بودم..... اونروز داشتم مشقامو مي نوشتم كه صداي مريم اومد. داشت جيغ مي زد كه بابا زنگ زده... منم از اتاق پريدم بيرون.... ديدم مامان افسانه كف گير به دست داره با تلفن حرف ميزنه و گريه ميكنه....بعد يه دفعه گفت: داري مياي؟! چقدر زود ماموريتت تموم شد... من و مريم پريديم بالا... خاله مريم هم مارو دعوت كرد گفت: تازه مهموني دادي بيايد اينجا...! وقتي بابا اومد همگي پريديم تو بغلش...ديگه بساط ماچ و بوسه به راه شده بود...بابا اسعدم كلي چيز برامون خريده بود مخصوصا من...! بعد از شام اومد كنارم نشست گفت: حالت چطوره؟ - گمشو حوصلتو ندارم...! - خيلي بي ادبي يادم باشه به خاله افسانه بگم يكم ادبت كنه.... زبونمو بهش دراوردمو مسخرش كردم.... اونم خنديد گفت: اون زبونتو مار بزنه... منم يه نيشگون از پاش گرفتم گفتم: مار كل وجود تورو بزنه از دستت راحت شم... يكم گذشت يه دفعه بلند گفت: آخ عسل چرا ميزني؟!!!!!!!!!!! همه همينطور نگامون مي كردن...بابا چپ چپ بهم نگاه كرد... - نمي دونم والله ميزني به روي خودتم نمياري...! از جام پا شدم رفتم خونه....اصلا حوصلشو نداشتم... مي خواستم يه نقشه ي خوب واسش بكشم.... زنگ زدم به دوستم فرناز... اونم يه طرح باحال ريخت. يكم گذشت مامان بابا و بچه ها اومدن خونه. بابا ناراحت بود اما مامان كه افشين و مي شناخت هيچي نگفت...... فكر كنم توي ذهنش داشت مي گفت: حقه افشينه... فرا صبح خودمو آماده كردم واسه ي نقشهه... همه چيز آماده بود. رفتم بيرون منتظر فرناز بودم...ديدم افشين اومده بيرون...انگار منتظر احمد بود. بهش يه لبخند زدم گفتم: سلام چطوري؟ يه نگاه به اطراف كرد بعد گفت: با مني؟!!! من يه لبخند زدم گفتم: بله پسرخاله...امروز وايسا با هم بريم. دهنش باز مونده بود. منم خندم گرفته بود... منم كاغذو گرفتم و خوندم...ايول عجب جمله اي... ( اينجانب يك عدد ديوانه مي باشد... لطفا مرا بگيريد..!) خنديدم و گفتم: ايول فرناز...! يكم بعد احمد دوست افشين اومد. چهارتائي راه افتاديم به طرف مدرسه... احمد و افشين مدام داشتن با هم حرف مي زدن... من و فرنازم فقط مي خنديديم. فرناز يكم چسب مايع دراورد زد به پشت كاغذ.... منم كاغذ رو گرفتم جوري كه تقريبا قايمش كردم.. دستمو گذاشتم پشت افشين گفتم: آخ وايسا انگار يه چيزي توي كفشمه. سريع كاغذو چسبوندم. احمدم سرشو تكون داد و گفت: صد در صد يه نقشه برات داره...! يه نگاه خشن به احمد كردمو گفتم: من؟ شماهامنو با خودتون اشتباه گرفتين ديونه نيستم كه با شما دربيفتم...واسه اينكه نشون بدم هيچ نقشه اي در كار نيست راهمو از شماها جدا مي كنم...... - من كه چيزي نگفتم عسل خانوم... - دوباره اين عسل خودشو لوس كرد...تو چرا زود بهت بر مي خوره حتي جواب افشينم ندادم. دست فرنازو گرفتم و از اونجا دورشدم. وقتي از ديد اونا پنهان شديم هر دو تائيمون زديم زير خنده. انقدر خنديديم كه اشك از چشمامون اومد... مطمئن بودم افشينو بعد از تعطيل شدن مدرسه مي ديدم. اون حتما به فكر انتقامه!![]()
![]()
يكمم با بابايي حرف زدم.... معلوم شد بابا فردا مياد تهران.... كلي خوشحاليدم.![]()
مثلا تازه تولدم بود... عروسك لباس و كلي چيز ديگه...شبم رفتيم خونه خاله مريم...كلي خوش گذشت البته به جز وقتايي كه نگام به افشين مي افتاد...! هي نگا مي كرد و مي خنديد...پرروووووووووو![]()
![]()
![]()
![]()
منم از دست افشين حرصي شدم و گفتم: افشين خوددرگيريه مزمن پيدا كردي؟! من كي به تو زدم؟![]()
![]()
قرار شد فردا طرح رو پياده كنم...! البته با همكاري فرناز... ![]()
![]()
يكم گذشت فرناز اومد. اومد كنارم گفت: عسل بيا بگيرش...!![]()
دستمو گذاشتم رو شونش و كفشمو دراوردم...افشين مشكوك نگام مي كرد... به احمد گفت: اين امروز مشكوك ميزنه...!![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در 85/06/15ساعت 21:15 توسط عسل |
خدا وكيلي داشتم از خنده ميمردم اخه قيافه عسل خيلي جالب شده بود. وقتي داشتم از اتاق ميرفتم بيرون ديدم همه دارن ميان بالا .. . مامان مريم و بابا مهراد چپ چپ نگام ميكردنن ... منم گفتم من هيچ كاري نكردم! رفتم پايين نشستم ديدم دارن ميان پايين هر كسي 1 چيزي بهم گفت. مامان مريم و بابا مهراد: صبر كن بريم خونه منم گفتم: حالا كو تا خونه تا اون موقه خدا بزرگه. داداش شهاب : ايول پسر كلي خنديدم. داداش ماني : افشين اين چه كاري بود. منم گفتم كه چيه كادو تولدش بود! دايي محمد رضا داشت زير زيركي ميخنديد ولي نميخواست به روي خودش بياره. خاله افسانه هم گفت: اين چه كاري بود افشين دخترم داشت از ترس ميمرد. عسل فقط چپ چپ نگاه ميكرد و 1 چيزايي زير لب ميگفت. فكر كنم داشت خط و نشون ميكشيد. بعد رفتيم نشيتيم . خاله داشت كيك رو ميبريد. همه هم 1 جور خطرناك به من نگاه ميكردن. بعد از 5-6 دقيقه اوضاع 1 كم رو به راه شد. عسل هم كم كم اخم هاش باز شد. علي هم باز تو فكر بود. نميدونم چي شده بود. از صبح تو فكر بود. ماني هم فكر كنم تو ذهنش داشت رياضي حل ميكرد! درسي كه من ازش متنفر بودم... دخترخاله ها و مهلا دوره عسل جمع شده بودن داشت ميگفتن و ميخنديدن. بقيه هم داشتن باهم صحبت ميكردن .. شهاب امد كنارم نشست. 1 نگاه بهم كرد خنديد. منم دوباره قيافه عسل يادم امد خندم گرفت ديگه كم كم داشت مهموني تموم ميشد ديدم اگر بمونم با مامان و بابا بخوام برم خونه كارم زاره. سريع رفتم خونه نشسته بودم داشتم تلوزيون نگاه ميكردم صداي پا شنيدم كه از راه پله داره مياد بالا... منم سريع تلوزيون رو خاموش كردم رفتم تواتاقم خودمو زدم به خواب ... زير چشمي امار در رو داشتم كه كسي امد ضايع نكنم. 2-3 دقيقه بعد ديدم مامان مريم امد تو اتاق من هم خودمو زدم به خواب شاكي بود ولي دلش نيومد منو از خواب بيدار كنه تو دلم گفتم: عجب مامانه مهربوني دارم! صبح بابا مهراد زود رفته بود سر كار. مامان مريم اومد منو بيدار كرد كه برم مدرسه ( يا همون زندان ) داشتيم صبحانه ميخورديم مامان مريم گفت: افشين اون چه كاري بود ديشب كردي من هم گفتم به من ضد حال زد من هم تلافي كردم...! مامان خنديد گفت: كارت جالب بود. ميدونستم چيزي نميگه ولي بابا مهراد......... از خونه رفتم بيرون 1 خورده وايسادم تا بچه ها بيان با هم بريم . عسل از خونشون امد بيرون تا ديدمش بي اختيار خندم گرفت. اصلا جوابمو نداد.... منم بهش محل نذاشتم.... بعد از اين كه عسل رفت شهاب هم امد پايين گفتم: صبر كن بزار بروبچ بيان با هم بريم شهاب هم قبول كرد. چند دقيقه بعد دوستامون اومدن طبق معمول دير به مدرسه رسيديم زنگ اول رو جلو دفتر بوديم بعد رفتيم سر كلاس ... مدرسه تموم شد زديم بيرون شهاب ميخواست بره كلاه بخره مجبور شدم تنها برم خونه . رفتم خونه ديدم بله بابا مهراد خونه هست.... تو دلم گفتم الانه كه شهيدم كنه . رفتم جلو سلام كردم 1 جوري جواب سلام داد ... بعد از چند دقيقه رفت تو اتاق صدام زد افشين بيا ... اولش ميترسيدم برم مامان مريم گفت برو من هواتو دارم ... رفتم ديدم بابايي نشسته رو صندلي. گفتم: مخلص بابا مهراد هم هستيم در بست بدونه مسافر تو راهي. 1 خنده كوچولو كرد گفت: افشين من چند دفعه گفتم از اين كارا نكن. تو نميخواي عوض بشي. حالا بايد 1 جوري از دل عسل در بياري .. با تعجب گفتم چه جوري !!!! گفت : نميدونم ولي بايد اين كارو بكني. منم كه اصلا از اين كارا بلد نيستم گفتم باشه چون اون موقه مجبور بودم اين رو بگم.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
. بعد من داشتم 1 نقشه ديگه ميكشيدم شهاب گفت: دوباره چي كار ميخواي بكني كه داري فكر ميكني .... !گفتم: دارم 1 نقشه ديگه ميكشم...! شهاب گفت: بيخيال بابا تا همين الانش هم مامان و بابا از دستت خيلي شاكي هستن .... گفتم: آب كه از سر گذشت چه 1 وجب چه 100 وجب حالا كه مامان و بابا ميخوان حاله منو بگيرن بزار حد اقل دلم نسوزه ..... شهاب گفت: بيخيال بابا گناه داره مثلا امشب تولدشه بزار براي 1 روزه ديگه ... منم كه خيلي با شهاب رديف بودم. حرفشو زمين ننداختم.
.. 1 بهونه جور كردم كه زودتر برم خونه اخه ما همسايه عسل اينا بوديم...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اومد جلو سلام كردم...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در 85/06/05ساعت 6:27 توسط افشین |
مامان برام يه ليوان شير ريخت گفت: بدو ديگه.... هنوز هيچ كار نكرديم. چشمامو يكم مالوندم گفتم: مامان من حال ندارم... مامان افسانه يه نگاه خطرناك بهم كرد و گفت: عسل مثلا تولدته ها... الان مهلا مياد اينجا به تو كمك كنه تو ميگي حال ندارم. يه دفعه زنگ درو زدن...صداي آبجي شيطونم اومد كه گفت: من درو باز ميكنم... سرمو تكيه دادم به مبل. تا حالا جمعه ساعت 8 بيدار نشده بودم. ديشب هم كه فقط داشتيم تميزكاريه خونه رو مي كرديم. يه دفعه ديدم يكي پريد روم - رفته كادو بخره...پاشو ديگه. مامانت گفت كلي كار داريم... دستمو كشيد.منم داشتم زير لب مي گفتم: آخه من تولد نمي خوام. ديگه شروع كرديم به تزئينات...شيطون برام همه چيو مي زد به در و ديوار... من و مهلا هم نظر مي داديم! آبجي مريمم هم داشت به مامان كمك مي كرد... توي خونه يه اوضاع وحشتناكي پيدا شده بود... وقتي كارا تموم شد نزديك غروب شده بود...صداي زنگ اومد مريم رفت درو باز كرد ديديم زن دائي ماهكمه... با يه جعبه ي بزرگ اومده بود... توي دلم داشتم قند آب مي شد ديگه شب شده بود كه دائي محمدرضام هم اومد. بعدش يكي يكي پسرخاله ها پيداشون شد... اول شهاب بعد علي بعد ماني بعدم.......افشين از راه كه اومدن سر و صدا توي خونه پيچيد... اين گروه چارنفره استاد صدا بودن... من كه اصلا حال نداشتم و خسته بودم رفتم توي آشپزخونه... نشستم رو صندلي و سرمو گذاشتم رو ميز ديدم يه نفر زد به بازوم. سرمو بردم بالا ديدم بله سلطان شيطنت جهان جلوم وايساده.. همينجور كه حرف مي زد يه لبخند شيطاني گوشه ي لبش بود. مي دونستم اومده اذيت. افشين گفت: روز تولدتم ضدحال مي زني؟ همه دخترخاله دارن ما هم دختر خاله داريم... - افشين از همين الان بگو نقشت چيه... من حوصله ندارم.....- نقشه؟! كوش بيا بگرد.... بعد خنديد و رفت. ديگه حال اين يكيو نداشتم.... ساعت حدود 10 بود كه زنگو زدن...بله داداش مهديم با يه كيك بزرگ اومد تو....با خودم گفتم: تا مهدي هست كسي بهم كار نداره. شهاب و افشين داشتن در مورد نارنجكاي جديدشون حرف مي زدن.. اوووق...به افشين ميگفت بانمك.. مامانم يه گردنبند خوشگل بهم داد.. داداشيم يه تخت خواب جديد از قبل خريده بود.... كلي حال كردم.... شهاب و ماني و علي هم كار كرده بودن روي هم ديگه پول گذاشته بودن و يه كفش برام خريده بودن...! خسته نباشن واقعا.... خاله شقايقم هم كه رفته بود مسافرت بهم گفته بود كادو و سوغاتي رو با هم ميارم.... ولي افشين هيچي... انقدر دلم گرفت.. منم دوئيدم رفتم بالا تو اتاقم.... پريدم رو تختم... نمي خواستم گريه كنم اما خيلي ناراحت شده بودم.. يكم اين دست و اون دست كرد و گفت: كادوتو آوردم.... توي دلم حسابي خوشحال شدم ولي گفتم: خوب چرا اونجا ندادي. يه لبخند موزيانه زد گفت: حالا.. - ممنون پسرخاله.... جعبه رو يواش باز كردم يه دفعه ديدم يه چيز گنده پريد رو لباسم... يه نگا بهش كردم ديدم...............سوســــــــــــــــــــــــــــك..... مي پريدم بالا و پايين تا سوسكه از لباسم بيوفته..... افشينم فقط ميخنديد....مي گفت: حقته ديگه به من ضد حال نزن....! فقط يه جيغ زدم گفتم: افشيــــــــــــن مي كشمت. فقط مي خواستم توي اون لحظه بكشمش..........!كي سوسكه؟... نه بابا اين افشين نامردو...
![]()
![]()
گفت: تولدت مبارك. مهلا دختر دائيم بود...خنديدم گفتم: سلام مهلا... زن دائي كوش؟![]()
![]()
![]()
. مهلا گفت: مامان چرا ظهر نيومدي؟ كه معلوم شد زن دائيم كلي گشته تا اينو برام پيدا كرده... بعد خاله مريمم اومد. كلي ماچ و بوسه ازم كرد...ديدم پسراش نيستن...فهميدم چقدر بدبختي كشيده تا اينا رو دور كرده... راحت بياد اينجا...با اون پسرا نمي تونه راحت زندگي كنه...!![]()
. بعدم شوهر خالم مهراد اومد كه بهش مي گفتم: عمو مهراد....
. گفت: چطوري دخترخاله....
گفتم تا وقتي تو رو نديدم حالم خوب بود...!![]()
![]()
.. مهدي اومد لپمو كشيد گفت... چطوري آبجي كوچولو... مريم صداش در اومد گفت: اااا من كوچولوام.... مهدي گفت: خوب اصلا هر دوتون كوچولواين...
.. عليم تو فكر بود.... ماني هم داشت غصه ي امتحان رياضيه فرداشو مي خورد. مهلا نشست كنارم و گفت: چقدر اين افشين بانمكه....![]()
.. هنوز طعم شيطنتاشو نچشيده بود يكم بعد ابجي شيطونم كيكو اورد و همگي برام تولدت مباركو خوندن.... خاله مريم يه كلاه گذاشت سرمو يه بوس كوچولو ازم كرد. همگي گفتن فوتش كن... منم يه آرزو كردم كه نميگم چي بود..
. شمع 11 سالگيمو فوت كردم. همه ديگه دست زدنو اينجور چيزا... از جزئيات بگذريم برسيم به كادوها....
. آبجي شيطون و آبجي مريم يه پيراهن صورتي..از اونا كه قبلا مي خواستم.
..خاله مريم يه انگشتر.
.. دائي محمد رضا و زن دائي ماهكم يه ماشين كنترلي..
..! آخه زن دائي ماهكم مي دونست من از عروسك خوشم نمياد برام اينو خريده بودولي در كل خيلي خوشم اومد اما همون اول پسرا ريختن سرش... منم داشتم دعا مي كردم همه رو از هم جدا نكنن...!![]()
![]()
.. آخه همه برام كادو خريده بودن اما افشين.....! اصلا انگار نه انگار مدام مي خنديد و به روي مباركش نياورد..
.. منم بغض تو گلوم گير كرده بود... يه كم نشستم اما نتونستم طاقت بيارم گفتم: ميرم تو اتاقم ميام...انگار مامان افسانم فهميده بود گفت: برو هر وقت خواستي بيا...
.ديدم يه دفعه در باز شد و افشين پريد تو اتاق... دهنم باز موند... گفتم: اينجا چكار ميكني...؟![]()
.. - آخه اگه اونجا مي دادم فكر بد راجع بهم مي كردن.... مگه چي بود كه مي خواست يواشكي بهم بده.
.. ديدم دست كرد توي جيبش و يه جعبه ي طلا در اورد.... كف كردم خدايي..! گفتم: چجوري خريديش؟ ![]()
.. بعد داد دستم گفت: تقديم به دخترخاله ي عزيزم....![]()
![]()
..اما ديدم از اتاق رفته بيرون...صداي پاي همه رو مي شنيدم كه داشتن ميومدن بالا...منم از ترسم رفتم رو تختم تا سوسكه بهم نچسبه.... ![]()
![]()
+ نوشته شده در 85/05/30ساعت 17:26 توسط عسل |